برای او که وقتی بیاید دیگر بالهای هیچ پروانه ای سنگینی گام های ناعادلان گزافه گوی را ـ که فریاد دادخواهی سر داده اند ـ تجربه نخواهد کرد...
* * *

روز هشتم به شهر ما رسیدند
بی مقدمه خود را جلو انداختم : " آنها که می گویند قرارست برای سرشماری بیایند شمایید ؟ "
بی آنکه نگاه از کاغذ ها بردارد , سرش را به آرامی تکان داد و راهش ادامه .جلوتر رفتم : " آقا کی میرسید محل ما ؟ " گذرا نگاهم کرد : " نمی دانم "
سماجت بیشتری نشان دادم : " خواهش می کنم , من خیلی وقتست که منتظرم ..."
با شنیدن این جمله سرش را بلند کرد , سراپایم را براندازی کرد و قاطع جواب داد : " طرف شما نمی آییم , مسیرها مشخص است ... "
همان جا خشکم زد . بهت زده نگاهش کردم .
راهش را گرفت و رفت ...
ولی باز هم انگار کسی هلم داد که دنبالش بروم . مطمئن بودم این بار دیگر عصبانی می شود :
-- از کجا مطمئنید ؟ اصلا" مگر سرشماری عمومی نیست ؟ ... شما باید من را هم بشمارید ! "
سرش را برگرداند : " اولا" بایدی در کار نیست ... دوما" همه که حساب نمی شوند دخترجان ! پس عمومی هم نسیت . فقط بعضی ها را می شمارند ."
_ بعضی ها ؟؟!
پاک گیج شده بودم .گفتم : " اصلا" غیر قانونی بودن کار شما از همین جا که روز جمعه آمده اید , معلومست ... من حتما" شما را اشتباه گرفته ام ..."
لبخندی زد و گفت : " ما هر جمعه می آییم .سالهاست که قانون کارمان اینست . در ضمن اسم کار ما سرشماری نیست ما دل ها را میشماریم ... تعداد محدودست , شرایط محدودتر ! ما فقط منتظران را می شماریم ...
شما هم ... پیداست منتظر کسی دیگرید ... حتما" اشتباهی شده !!!
+ نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|
بهار آمد نبود اما حیاتی در این ویران سرای محنت آور
بهار آمد دریغا از نشاطی که شمع افروزد و بگشایدش در
شاملو
+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|
" كاش ما از نسل
سلمان مي شديم
لحظه اي ، يك دم مسلمان مي شديم "
سلمان و ابوذر
«امام سجاد (ع) فرمود: به خدا قسم، اگر ابوذر از آنچه در قلب سلمان است، مطلع مي گشت، او را مي كشت.
«و در حديثي از پيامبر اسلام(ص) نقل شده است: اگر ابوذر از حكمت و معارفي كه در قلب سلمان است، آگاه مي شد، او را تكفير مي كرد. (به او نسبت كفر مي داد) و در روايت ديگر نقل شده كه او را مي كشت.»
دكتر شريعتي در مقدمه كتاب «سلمان پاك» در توضيح اين احاديث، مي گويد:
«در سخن بشر جمله اي بدين سرشاري توانايي به سختي مي توان يافت. يك سو ابوذر است، يار گرامي پيغمبر(ص) كه «در ملكوت آسمان ها از زمين نامورتر است»، و در سوي ديگر، سلمان و در ميان اين دو، كلمه گران «كفر»! بسيار ساده لوحانه است اگر بگوييم كه محمد(ص) مي خواسته است بگويد چون ابوذر انديشه اي بلند و دلي بزرگ نداشته است، اسلام را آن چنان كه پسند و پذيراي وي است، بدو نمايانديم نه آن چنان كه هست. چه، گذشته از آنكه چنين فريبي شايسته مقام محمد(ص) نيست، بيان آشكاراي آن از خردمندي و مصلحت انديشي نيز به دور است. پايگاه اين سخن برتر از اين پندارهاست.»
+ نوشته شده در هجدهم اسفند 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|
موج ها خوابيده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند,
آب ها از آسيا افتاده است.
در مزارآباد شهر بي تپش
آواي جغدي هم نمي آيد بگوش.
دردمندان بي خروش و بي فغان.
خشمناكان بي فغان و بي خروش.
آه ها در سينه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزير بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.
آب ها از آسيا افتاده است,
دارها بر چيده, خون ها شسته اند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبن هاي پليدي رسته اند.
مشت هاي آسمان كوب قوي
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
يا نهان سيلي زنان, يا آشكار
كاسة پست گدائي ها شده ست.
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان,
وآنچه بود, آش دهن سوزي نبود.
اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم,
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده, با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها,
گويدم گوئي كه: «من لالم, تو كر.»
آخر انگشتي كند چون خامه اي,
دست ديگر را بسان نامه اي.
گويدم «بنويس و راحت شو ـ » برمز,
« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»
من سري بالا زنم, چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر,
هر چه از آن گويد, اين بيند جواب.
گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»
گويمش «اما جوانان مانده اند.»
گويدم «اين ها دروغند و فريب.»
گويم «آنها بس بگوشم خوانده اند.»
گويد «اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوري زند,
گوش كز حرف نخستين بود كر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج,
قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
مي شود چشمش پر از اشك و بخويش
مي دهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو بساحل هاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟
باز مي گويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
کاوه اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
آخر شاهنامه... مهدي اخوان ثالث
+ نوشته شده در شانزدهم اسفند 1384ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|
+ نوشته شده در یکم اسفند 1384ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|
امروز مي خواهم حكايت يك نوجوان اسپارتي را برايتان نقل كنم :
" آن زمان كه هنوز كودكي بيش نبود ، در دوران بردگي روزي با لهجه ي دوريسي خود گفت : من برده نخواهم شد !
و به حرف خويش عمل كرد / نخستين باري كه از او خواسته شد عملي نازل و نوكرمآبانه انجام دهد – كه چيزي جز حمل يك لگن نبود – مغز خود را متلاشي كرد ... "
آزادي ، باري ، اين چنين در دسترس است و همگان هنوز برده ؟!!!
قطعه اي از سنكا در باب مرگ
+ نوشته شده در سی ام بهمن 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|
راستي ، امروز از پسرك ، فالي خريدم ... اين بار اما مي دانم چرا به اش گفتم برايش دعا مي كنم ... آخر دختري را نديدم كه به سويش برود و بخواهد tidy bear قهوه اي يا الاغ عاشق و دسته اي از گل هاي رز هلندي قرمز رنگ دو هزار توماني هديه ببرد ...
تو هم دعايش مي كني ؟؟؟؟؟؟!!!
+ نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|
دوستي داشتم كه دوستش " گل فروش " بود . چنين روز و شبي كه مي شد ، نمي دانست چه گلي را به او هديه بكند كه برايش بويي داشته باشد و او را به آن ميلي ...
اما به نظر تو براي او كه " گل آفرين " است ، امشب چه گلي هديه كنم ؟
+ نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط علي بابا
|